|
گریزی از تنهایی به تنهایی...
|

دوس دارم كفشاي پاشنه دار سياه و سفيدمو دست بگيرمو تا جايي كه مي تونم پياده راه برم ، دوس دارم نرسم ، باور كن دوس دارم نرسم !
اولين تاكسي كه بوق مي زنه سوار مي شم ، قبل از سوار شدنم زن كوري از ماشين پياده مي شه تا من بين اونو مرد كناري حايل باشم . مي شينم . اين قطره اشك لعنتي كه هميشه دوس داره اول از چشم چپم بچكه با سماجت تمام مياد و رو گونم سر مي خوره .
مرد كناريم مي بينه ، اول تعجب مي كنه اما بعد روشو مي كنه اونور و بيرونو نگاه مي كنه . من بدون اينكه پلك بزنم روبرو رو نگاه مي كنم ، دوست دارم فكر كنم كه با خودش فكر كرده اشتباه ديده . دوس دارم فكر كنم اشك از چشم راستم كه سمت زن كوره چكيده ، دوس دارم فكر كنم اصلا اشكي نچكيده ....
قطره ي بعدي از چشم راستم مي چكه و بعدي از چشم چپم . خوشحالم خانم كناريم كوره و مرد كناريم خودش رو زده به كوري (!) تا اشكام بدون اينكه كسي رو ناراحت كنن راحت روي گونه هام سرسره بازي كنن . خوشحالم ...
پ.ن
بنده به شدت مشغول ايميل بازي با سرويس دهنده ي سيستم شناورم . اگر مشكلات نظرات درست نشد مجبورم اين دفتر خاطرات 2 ساله رو ببوسم و اسباب كشي كنم . احتمالا مي رم بلاگفا . حالا تا ببينم ....

فراموش کردن همیشه سخته اما به یاد آوردن مثل نفس کشیدن همیشه با آدم هست . یه خاطره ،یه جمله،یه موزیک ،یه رایحه ،یه ... یه چیز کوچیک همیشه کافیه تا آدم به یاد بیاره . به یاد بیاره روزهای سختی رو که با حضور عزیزی آسون شد ،روزهای بلندی که با ترنم صداش بسر شد و راهی که با آشناییه باهاش عوض شد ...
همیشه یه اتفاق کوچیک کافیه .خنده هاتو دوست دارم ،نگاهت که مهربونه،ترنم صدات که به دل می شینه . می دونی دلم برات تنگ شده ،تولد مبارک ستاره ی من تولدت مبارک . خوشحالم که به دنیا اومدی، فقط همین ...
پ.ن
۱-آرامش چماغی ای در شهر حکمفرماست .
۲-علی خب است تا خوب را چه چیز معنی کنیم !
۳-منم خوبم . این روزها هشتم را گروی نهم گذاشته ام که یه سری کارها رو انجام بدم . مامانم می گه معلوم هست داری چیکار می کنی ؟ می گم : بله . معلوم نیست دارم چیکار می کنم !
۴- وبلاگ ستاره رو می ذارم اگر خواستید تبریک بگید :http://www.setarehjan.blogfa.com/ می خواستم لینکی بذارم اما خراب بود اجرا نمی شد .
زياد بوديم . تقريبا يه گروه .
از من درسخونده تر زياد بود . از من حرفه اي تر . از من پولدار تر . از من بزرگتر . از من عاشق تر . از من مشتاق تر ، از من با اطلاع تر . اصلا همه از من بهتر بودن ...
لعنت به من كه هر چقدر مي دوم عقب تر مي مونم . لعنت به من . اين چه مردابيه خدا ، اين چه مردابيه ؟
يكي اومد نزديكم ، بهم گفت : تو خيلي راحتي تعجب مي كنم . مخصوصا وقتي مي خندي كاملا خودتي . مي شه حست كرد ، مي شه لمست كرد . مثل تو كم ديدم . خيلي خودتي . خود خودتي و اين عاليه .
گاهي انگار خدا با آدم حرف مي زنه . فرقي نمي كنه كم باشي يا زياد مهم اينه كه خودت باشی . خود ِ خودت ...
چن وقت پيش با بي حوصلگيِ تمام چراغ قوه رو برداشتمو رفتم جلوي آينه و نورشو تابوندم تو چشمم . چرا ؟ نمي دونم !
مردمك چشمم ريز شد ؛ چشمم قهوه ايه روشن بود با خط هاي دايره ايه عسلي ، دورشم مشكي بود . جداي از همه ي اينا دور مردمك چشمم يه حالتي وجود داشت كه انگار چشمم گل داشت ! فكر كنم به خاطر منقبض شدن مردمكم بوجود اومده بود .
تا حالا اينجوري با خودم چشم تو چشم نشده بودم ، اينطوري دقيقو از نزديك . تا حالا اينجوري نديده بودم چشمي رو كه مي ديد ...
مي ديد : فقرو ، بي عدالتيو ، ظلمو ، نامهربونيو ، زندگيو ...
مي ديد : لبخندو ، محبتو ، گذشتو ، عشقو ، مرگو ...
منو ببخش اگر با تو ديدم اما تو رو نديدم ، منو ببخش ...
پ.ن
۱- تا حالا با یه دست یه عالمه هندونه برداشته اید آیا ؟! من همونم !
۲- یکی از دوستام می گفت چرا تو وبلاگت از همه چی نوشتی غیر انتخابات ؟! اتفاق تکراری انتخابات حرف جدیدی برای گفتن نداره اگرم داره همه جا راجبش بحث می شه . امیدوارم هر چه زودتر روز موعود فرا برسه چون این انتخابات به جز پررنگ تر نشون دادن فقر فرهنگی شدید و فروپاشی درونی ما برای دولت های خارجی ثمره ی مثبت دیگه ای نداشته تا به این ساعت .
۳- من به آقای موسوی رای می دم اما از آنجایی که سیاست پدر و مادر ندارد هیچکس رو برای رای دادن به هیچ کاندیدایی ترغیب نمی کنم مسئولیت عملگرا نبودن کاندیداها پای خودشون .

چند شب پيش يه عالمه خجالت كشيدم . درست سر چهارراه يه ماشيني به قصد مزاحمت برام نگه داشته بود و ترافيكي راه انداخته بود كه بيا و ببين . پشت سرش هم ماشيني دستش را گذاشته بود رو بوق كه بيا و بشنو . از اين دو تا بدتر اين بود كه يه لحظه رومو كردم اونور ديدم آقا بوقيه آشناست و از همه ي اينا اسفناك تر اين بود كه ماشيني كه برام نگه داشته بود و اين همه غوغا به پا كرده بود وانت بود !
ديگه نمي خواد براتون توضيح بدم كه چقدر خجالت كشيدم و چقدر دلم خواست آب شم برم تو زمين . البته يه مقدارهايي من هم مقصر بودم ، به جون مامانم جلف نبودم اما خودم به وانت مذكور اشاره زده بودم : مستقيم . كه اونهم لعنت به ايرانخودرو كه وانت هاشو طوري ساخته كه از جلو پيكانن و از پشت وانت ! من چه مي دونستم پيكان سفيدي كه تو سياهي شب به سمت من ميآد وانت از آب در ميآيد ، من چه مي دونستم ...
ديشب دوباره سر همان خيابان اتفاق هاي مشابهي برام افتاد به اين قرار كه اولا كه تا مدتي ماشيني رد نشد كه سوارم كند ثانيا هر ماشيني هم كه رد مي شد ارادت خاصي به خانم ها داشت . چون دو تا آقايي كه جلوتر از من بودن رو سوار نمي كردن اما براي من كلي بوق و نور بالا و ترمز مي زدن ! آخر سر يكي از پسرها نگاه حسرت باري به من انداخت و جوري ابرو بالا انداخت كه يعني : تحويل بگير . من هم به گونه اي نگاهش كردم كه يعني : به جون تو اگه اول شما رو سوار نكنه عمرا سوار شم ! خلاصه يه تاكسي اي اومد و براي اونا نگه داشت ، منم تيز بازي درآوردم پريدم سوار شدم !
اين اتفاق ها زياد اتفاق مي افته ! مزاحمت هاي خيابوني با ماشين به حدي بالا رفته كه ماشين هاي مذكور حكم چراغ هاي چشمك زن راهنمايي رو پيدا كردن : به همه ي ماشين ها از ژيان گرفته تا آخرين مدل هاي اجنبي يكسان چشمك مي زنن و چه غمناك سرنوشت ماشين هايي كه مجذوب چشمك هاي چراغ راهنمايي مي شن ...
پ.ن 1-عكس مذكور تصوير چشم در چشم يك مگس با خواننده است كه چندان هم بي ربط با متن نيست ! 2- لطفا سينا نخواند ! اما اگه مياييد نظر بذاريد صفحه نظرات رو پيدا نمي كنيد همون پايين نوشته باز مي شه و اگه نظرات رو درج نمي كنه يا هزار تا ناز و عشوه ي ديگه مياد والله منم بي تقصيرم !
« شما را چه شده چگونه داوري مىكنيد »
(سوره ي قلم آيه ي 36)
ديروز بارم زياد بود (!) تصميم گرفتم يه مسير كوتاه رو تاكسي سوار شم . به جز من سه نفر ديگه هم منتظر بودن كه مقصد دو تاشون با من يكي بود و يكيشون كه از قضا يه روحاني مسن بود مي خواست يه خورده اونورتر از ما و دم يكي از ايستگاه هاي مترو پياده شه .
ماشيني اومد و ما يورش برديم سمتش . آقاي راننده ما سه تا رو سوار كرد اما آقاي روحاني رو نه . من اول فكر كردم مسيرش نمي خورده اما بعد از فحش هاي زير لب راننده فهميدم كه نـــــــــــــــــــخير ...
برگشتمو پشت سرم رو نگاه كردم . روحاني پير بود ، روحاني هيلمن نداشت ، روحاني مي خواست بره مترو ، روحاني آدم بود و هنوز داشت ماشينو نگاه مي كرد ...
ياد فيلم زير نور ماه افتادم . بغض گلومو فشار داد ، اشك تو چشمام جمع شد . حقش نبود ، قضاوت كردن حق ما نيست ، حق اونا هم نيست و نتيجه ي اين حق رو ناحق كردن چيزي به جز تفرقه نيست ...
مي خواستم به نشونه ي اعتراض از ماشين پياده شم اما مسير كوتاهتر از اين حرفا بود و سوار نشده بايد پياده مي شدم . نمي دونم چرا هميشه فكر مي كنيم زندگي خيلي طولانيه !
« و تو چه دانى كه روز داوري چيست ؟! »
( سوره ي مرسلات آيه ي 14)
پ.ن
طی تغییرات اعمال شده از طرف سیستم دیگه برای قسمت نظرات صفحه ای جداگانه باز نمی شه بلکه صفحه ی وبلاگ رفرش می شه و بخش نظرات زیر مطلب باز می شه . لطفا برای نظر گذاشتن کمی تامل کنید و بعد از کلیک روی بخش نظرات صفحه ی وب را کمی پایین بديد تا بخش نظرات رو ببینید . با تشکر
صداي جارو كشيدن هاي سوپور _ كه اين روزا ديگه اكثرشون جوونن _ واضح شنيده مي شه ، همه جا ساكته ، صداي شره كردن هاي آب روي پوشال هاي كولر حس خنكي رو بيشتر القا مي كنه .
چند شبيه مدام دلتنگ مي شم ، دلتنگ چي يا كي خودمم نمي دونم ...
خونه قبليمون كه بوديم اينجوري كه مي شدم مي رفتم تو تاريكي حياط مي شستم يا دراز مي كشيدمو آسمونو نگاه مي كردم . آسمونو نگاه كردن يه جور خاصي خوبه . اينجا حياط نداريم ، كل خونه از دو تا پنجره نفس مي كشه كه فقط يكي از پنجره ها آسمون داره .
از پنجره آويزون مي شم ، تيراي چراغ برق منظم و منتظر وايسادن ، ماشينا صاف و پشت سر هم پارك شدن ، انگار زمان وايساده و همه چي خاموشه . صداي جارو كردنم ديگه نمياد ، ستاره ها انقدر كوچيك و كم نور شدن كه انگار خطاي ديدن (!) ماه هم كه اصلا پيدا نيست . يادمه آسمون بچگي هام اينجوري نبود ؛ دلتنگ تر مي شم ...
اي كاش مي شد حس رو نوشت ، همونكه وحشي ، مثل باد تو جون آدم چرخ مي زنه و هر چي كه هست و نيستو بهم مي زنه ، اي كاش مي شد حس رو نوشت همونجور كه هست : داغ و بي قرار ...

درخت چقدر درخت بود با شاخه هاي پربرگ و تنه ي قطور . برگ هايش جوان بودند و فسفري و تنه اش پير و خاكستري . سايه اش بيشتر از بارش بود ، اصلا بار نداشت و شايد داشت و من نمي دانستم بار يعني چه ؟!
روي خاك نشستم و به تنه اش تكيه دادم ، درخت زنده بود و من هم ...
درخت ، درخت بود اما سيب نداشت تا بيندازدش زمين و دنيا را عوض كند ، ميوه نداشت تا گشنه اي را سير كند ، خشك نبود تا بسوزد و خانه اي را گرم كند ، درخت هيچ چيز نداشت اما زنده بود . زنده بود و خاك را مي دانست ، هوا را مي فهميد ، خورشيد را مي شناخت ، خدا را مي ديد ...
بلند شدم و روي خاك ايستادم ، در آغوش كشيدمش ، نفس مي كشيد ، آسمان ميان برگ هايش پنهان شده بود ...
پ . ن
1- تا حالا درخت بغل كرديد آيا؟! اگه اينكارو نكرديد حتما حتما واسه يه بار هم كه شده امتحان كنيد خيلي حس خوبيه . اون قطور پيرهاش بيشتر كيف مي ده .
۲-گویا تغییراتی در سیستم نظرسنجی انجام شده که والله منم تازه رسیدم اما نظر خصوصی برامون گذاشتن و از اینجور حرفا . طفلکی ها از بس که من بهشون ایمیل زدم ! دستشون درد نکنه .
۳- طی تغییرات اعمال شده از طرف سیستم دیگه برای قسمت نظرات صفحه ای جداگانه باز نمی شه بلکه صفحه ی وبلاگ رفرش می شه و بخش نظرات زیر مطلب باز می شه . لطفا برای نظر گذاشتن کمی تامل کنید و بعد از کلیک روی بخش نظرات صفحه ی وب را کمی پایین بديد تا بخش نظرات رو ببینید . با تشکر
اول نوشت :
۱- من اندکی بیشتر از بسیار مشغولگی دارم و تصمیم گرفتم فعلا هفته ای دو بار وبلاگ رو آپ کنم و شنبه ها و سه شنبه ها رو در نظر گرفتم که البته رو سه شنبه ها نمی شه زیاد حساب وا کرد ! خودم دوستر دارم بیشتر بیام اما فعلا بیشتر نمی شه ...
۲-گویا تغییراتی در سیستم نظرسنجی انجام شده که والله منم تازه رسیدم اما نظر خصوصی برامون گذاشتن و از اینجور حرفا . طفلکی ها از بس که من بهشون ایمیل زدم ! دستشون درد نکنه .
۳- طی تغییرات اعمال شده از طرف سیستم دیگر برای قسمت نظرات صفحه ای جداگانه باز نمی شود بلکه صفحه ی وبلاگ رفرش می شود و بخش نظرات زیر مطلب باز می شود . لطفا برای نظر گذاشتن کمی تامل کنید و بعد از کلیک روی بخش نظرات صفحه ی وب را کمی پایین دهید تا بخش نظرات را ببینید . با تشکر
بني آدم اعــضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
بعد از خوندن يا شنيدن اين شعر اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه دوران دبستانمه ! بعد ياد حبيب خواننده ي محبوبم مي افتم و بعد هم فكر مي كنم شاعرش كي بوده ؟! و بعدترش از خودم مي پرسم : بني آدم اعضاي يكديگرند ؟!
« اي مردم پروا داشته باشيد از پروردگار خود آن خداييكه همه ي شما را از يك تن بيآفريد »
( سوره ي نساء آيه ي 1)
« خدائی که آفرینش هر چیزی را بهتر نمود و آفرینش انسان را در گِل آغاز نمود ـــ مدت درازی بعد نسل وی را از چکیده ای از آب بی ارزشی قرار داد ــ مدت درازی بعد او را راست (قامت) نمود و از روح خود در او دمید. همینطور شنوائی و بینائیها و احساسات (اعصاب) برای شما درست کرد. افراد کمی از شما سپاسگذار هستند».
( سوره ي سجده آيات 7 تا 9 )
اي كه در كعــــــبه كني رو به خدا از ره دور
روي در كعبه ي دل كن به خدا او اينجاست
تو كلاس عرفان بحثي هست به اسم تن واحده ، كه بيان مي كنه تمام هستي تجلي اي از ذات خداونده و هستي از كثرت يافتن يگانه وحدت هستي يعني خدا بوجود اومده يعني من و تو و درخت و آسمون و دريا و زمين و ماشين و ... همه ي يه چيزيم و اون تجليه ذات خداست .... شايد همه ي ما اين مسئله رو به طريق هاي متفاوت بدونيم اما آيا تونستيم به درك اين موضع برسيم ؟
به خدا تو خود خدايي
اگر اندكـــي خود آيي

« تو خود كتاب اعمالت را بخوان ، كه تو خود تنها براي رسيدن به حساب خويش كافي هستي »
( سوره ي اسراء آيه ي 14 )
عموما رانندگي در كنار مادرم خيلي دلچسب نيست . اگر به هر دليلي مثل وجود چوله و چاله ، سبقت گرفتن نيساني ها از ما ، سبقت گرفتن ما از ماشين هاي سنگين ، قرب هر گونه موتور سيكلت به ماشينمان ، هواي باراني و و و ماشين يه ذره اينوري يا اونوري شود و يا مجبور شويم نيش ترمزي بزنيم چنان از همه ي ائمه ي اطهار يك جا با هم كمك مي خواهد و چنان يا ابوالفضل يا ابوالفضلي راه مي اندازد و گاها من يا عاملين را ناسزائكي مي گويد كه من فكر مي كنم تصادف كه هيچ ، مرده ايم و من هنوز نفهميده ام !
اصلا نشستن مادرم روي صندليه شاگرد خودش مقدمه ي تصادف است .
به مادرم مي گويم : مامان اينجا تهرانه ، اگه نيساني ها خودشونو نمالن به ماشين ما يا بذارن ما رد شيم يا يه جوري سبقت بگيرن كه نخوان از رو ماشين ما رد شن ، غير عاديه ! اگه موتوري ها ما رو ببينن يا پشت چراغ قرمز وايسن يا خودشونو نندازن زير ماشين ما ، غير عاديه ! اگه شبا ، عابرين سياه پوش از روي ريل گاردها ي وسط خيابون و درست زير پل عابر پياده نپرن جلوي ماشين ما و يا روزا خرامون از هر جا كه دوست دارن نرن اونور خيابون و فكر نكنن كه دارن از حق مسلمشون مي گذرن ، غير عاديه !
اصولا رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي تو تهران غير عاديه ،اشكال از دست فرمون من نيست كه !

طبق معمول هرشب مختصر برنامه اي براي فردا ريختم : صب مي رم حموم بعد مي رم دنبال كاراي اداري ، بعدشم اگه ياسي وقت دندون پزشكيش رو دو ساعت اينوري يا اونوري كرد مي ريم استخر .
صبح با خبر مرگ از خواب بيدار شدم .
با بوق هاي پشت سر هم تلفن خونه كه هر چقدر نشنيده تر مي گرفتمشون ، سمج تر به نظر مي رسيدن . بلاخره برش داشتم ، برادرم بود ، بعد از سلام و احوال پرسي گفت :
_ مگه شما نمياييد بهشت زهرا ؟
+ بهشت زهرا ؟! براي چي ؟
_ مگه نمي دونيد ؟ علي سي دو روز تو كما بوده و امروز فوت كرده ...
+ اِاِاِِاِ مامان خوابه . بيدارش مي كنم مياييم ...
علي سي _ كه هيچوقت نفهميدم " سي " آخرش يعني چي _ شوهر عمه بزرگم بود ، ما نمي دونستيم كه سكته كرده و تو كماست و ما هميشه چقدر نمي دونيم ...
مرد خوبي بود ، خيلي خوب و يادم مياد هميشه اون بود كه مرده هاي فاميل رو توي قبر مي ذاشت ...
بعد از اينكه مامانم بيدار شد بهش گفتم :
_ علي سي مرد .
ناله ي تاسف باري سر داد و گفت چرا ؟
_ چرا ؟! چون همه يه روزي مي ميرن .
مامانم متفكر سر تكون داد ...
مرحوم از من دور بود ، دورتر از اونكه خبر رفتنش بيهوشم كنه ، اما همين كه خودمو جاي بچه هاش مي ذارم كافيه تا حالم بد شه ...
مامانم مثل هميشه حرف مي زد ، حرف هايي كه هم ناراحتم مي كرد هم عصبي . دوس ندارم با مرگ اينجور رفتار شه ، اينجور غلط و ناشناخته . مامانم صبحونه درست مي كرد و من در حاليكه به ارتحال * فكر مي كردم رفتم تا دوش بگيرم ...
* ارتحال به معناي از حالتي به حالت ديگر رفتن .

ما خانوادگي باحاليم اما همه مي دونن مامانم يه چيزه ديگه ست !
همه مي دونيم همونجور كه والدين در دوران كودكي ما را تيمار مي كرده اند ما نيز بايد در زمان نياز همون كارو بكنيم ، البت مامان اينجانب نياز به تيمار ندارند كه هيچ ماشاللهشون باشه همه ي ما رو تيمار مي كنن اما از زماني كه همشيره دانشجوي شهرستان شدند و ته تغاريمون به جرگه ي شاغلين پيوستند مامانم خيلي تنها شد از اين رو قرار شد من يك نفره نقش فرزند شايسته و همدم خوب ، در كل همون عصا (!) رو ايفا كنم .
بزرگان دوران پيري و كهولت رو به دوران كودكي تشبيه كرده اند كه اگر اين تشبيه رو صحيح قلمداد كنم و از اونجايي كه مادر جان در سنين قبل از پيري يعني همون چل چليو اينا هستند مي تونم سنشون رو به سن بلوغ تشبيه كنم !
بلي دوران بلوغ با همان سركشي ها و هوس هاي جورا واجور ...
همين جمعه در حالت يكي از همين عصا بازي ها ، ببخشيد همدمي ها بوديم كه مادرجان ابراز علاقه نمودند كه : بريم پارك ساعي ، خيلي باحاله !
با اينكه اينجانب از دوران كودكي يك حس ناخوش اومدني اي از اين پارك داشتم اما خودم رو در مقام يك فرزند خوب گذاشتمو گفتم : بريم ![]()
در بدو ورود به پارك مجبور شديم از قسمت مهيج باغ وحش حذر كنيم و در به در دنبال سرويس بهداشتي بگرديم كه اگر لطف خدا شامل حالمون نمي شد عمرا اگه پيداش مي كرديم ؛ بعد از آن كشف بزرگ چشمان مادر جان باز شد منتها به روي پيست اسكيت ! آن هم از نوع سه در چهارش ...
زياد هجان زده نشيد مامانم نرفت اسكيت بازي (!) اما پيشنهاد داد كه بريم و بازي بچه ها رو نگاه كنيم . من واقعا داشتم از اين قسمت تفريحمون لذت مي بردم ( تماشاي بچه ها رو در هر حالتي دوست دارم ، جالبن ) كه مامانم گفت : مي خواي تو هم برو بازي !!! ![]()
مي دونيد ما دقيقا كجا بوديم ؟! جنوب شرقي ِ زمين بازي ِ پارك ساعي وسط مليون ها كودك و خردسال ! نگاه حسابگري به اطرافم انداختمو به مامانم گفتم : به نظرت اگه سن همه ي اينها رو با هم جمع كنيم نصف سن من مي شه آيا ؟!
در حاليكه خيلي خوشحال لواشك مي خورديم رفتيم طرف باغ وحش ... البته منظورم همون قفس چن تا جونور خونگيه .
دم حوضچه ي پرنده ها كه بوديم يه دختربچهه به باباش گفت : بــــــــــــــابا ( دقيقا به همين كشداري و لج دراري ) باباش : جونم دخترم ؟ دختره : اِم اِم اِم اين پرنده ها دارن منو صدا مي كنــــــــــــــــــــن ! باباش : بله ؟! مامانم : اشكال نداره دختر منم بچه بود از اين توهما داشت ، بزرگ شد خوب شد ...![]()
بعد از اون هم كه مامانم بهونه ي آش رشته گرفتن ، وقتي هم كه خريديم قاشق سوم رو هم كه خوردن از جوونك آش فروش پرسيدن : خودت درست كرديش ؟ جوونك بادي به غبغب انداخت و گفت : بلي . مامانم گفت : ببين پسرم از اين به بعد سبزيشو بيشتر بريز ، پياز داغ و سير داغ بريز توش و رشته اش رو هم كمتر بريز ببين چي مي شه ، اين خيلي افتضاحه !![]()
با تك تك كلماتي كه از دهان مامانم خارج مي شد چهره ي جوانك " آخي الهي بميرم براش " تر مي شد و نزديك بود بغض كنه كه باد سهمگيني شروع به وزيدن كرد و با اينكه ما مي خواستيم تفريح سالممون رو ادامه بديم بر خلاف ميل باطنيمون مجبور شديم برگرديم ...
پ.ن
1- من اومدم انقدر شلوغ نكنيد ، اتفاق مهمي نيفتاده بود در واقع اتفاقي نيفتاده بود كه ازش بگم همين ...
2- در ادامه ي مطلب جواب نظر دوست خوبم " آره خودمم شك نكن " رو هم نوشتم مي تونن و مي تونيد بريد رويت كنيد .
۳-این وبلاگ بخش نظرات خصوصی ندارد . دست من هم نیست کلا سیستم این بخش رو نداره حالا گفتن می ذارن . اگه خیلی کار واجبی دارید می تونید ایمیل بذارید اگرم نه عمومی بذارید دیگه لطفا .
چند شب پيش من و خانم والده در يكي از خيابان هاي اصلي تهران در به در دنبال آدرسي مي گشتيم ، از آنجايي كه شباهنگام و در موقع رانندگي چراغ هاي روشن خيابان و ماشين ها اصلا چشم هاي مرا اذيت نمي كند و اصلا هم بارندگي نبود و تمام آن منطقه را هم مثل كف دست مي شناختم و اسم همه ي خيابان ها هم سر آن نوشته شده بود و مزيد بر همه ي اينها اينجانب راننده ي بسيار شوماخري هستم ، به هچ وجه در پيدا كردن آدرس دچار مشكل نشديم (!)
در همان احوالات سردرگمي بوديم كه درست جلوي چشمانمان ناگهان (!) يه عدد آقاي دزد موتوري كيف يه آقاي ديگه رو قاپيد و رفت ، البته اي كاش مي رفت : اجي مجي لاترجي غيب شد ، دود شد رفت هوا . آقاي كيف قاپيده شده كه هنوز نفهميده بود چه بلايي سرش آمده داشت حيران دور و بر را نگاه مي كرد و محتمل محتواي كيفش را مرور مي كرد كه ببيند ارزش فرياد زدن دارد يا نه كه مادر جان شروع كردن به فرياد زدن و فغان كشيدن كه : اي واااااااااااااااااي ، دززززززززززززد ، آآآآآآآآآآآآآآاي دزد ، آآآآآآآآآآآآآي دزد ، بگيريدش و اي واي اي وايي راه انداخت كه همه فكر كردند ما دچار كيف قاپي شديم !
در حين بروز اين رفتار از مامانم ، من و آقاي كيف قاپيده شده چنان متعجب گشتيم كه يك نيم نگاه به هم و يك نيم نگاه به مامانم انداختيم . من به خودم اومدم و گفتم : هيس مامان ، رفت ، مراعات حال راننده رو بكن ، فشارم رفت بالا ؛ و آقاي دزد زده هم كه تازه به خودشون اومده بودند با صدايي لرزلرزان فرياد زدند : آآآآآآآآآآآآآآي دزد ...
آقاي دزد زده كنار خيابان در حال پرپر زدن و كشيدن موهايش بود و مامان من كه در هر شرايطي آمادگي داره تا از هر چيزي مصيبتي عظيم بسازد به من گفت : آخي پسره چقدر كوچيك بود ، آخي پسره چقدر مظلوم بود ، آخي پسره چقدر لاغر بود ، آخي پسره چقدر مودب بود (!) آخي پسره چقدر شبيه سن بود ( اخوي كوچك بنده !) ، آخي ...و هر چه ناله و نفرين بلد بود نثار دزد كرد ، از انجايي هم كه من در هر شرايطي آمادگي دارم در پي رويداد هاي كوچك افسردگي هاي حاد بگيرم با شنيدن سخن هاي غمبار مامانم در پس زمينه اي از پرپر زدن هاي جوانك مي خواستم پشت فرمان غش كنم كه نور بالاهاي ماشين پشت سري فرياد كشيد يا برو يا بكش كنار ضعيفه ! و من كه نمي خواستم ضعيفه ي كنار كشيده باشم پدال گاز را فشار دادم و رفتم كه رفتم ...

رو به ماهي :
مي دوني مي گن دريا آبيه ، اما نيست . شايد تو عكس هاي هوايي آبي باشه يا سبز اما در واقع خاكستريه شايدم بي رنگ ، با يه عالمه كف هاي سفيد روش .
اولش از جايي شروع مي شه كه موج هاش ميان و تو ساحل مي ميرن ، آخرش هم معلوم نيست ، احتمالا تو يه ساحل ديگه باز هم موج هاش مي رن و مي ميرن .
شب هاش وحشتناكه اما موقع طلوع و غروب خورشيد واقعا قشنگه .
موج هاش خيلي قويه مي تونه يه نهنگ رو جابجا كنه يا بياد تو ساحلو خونه ها رو خراب كنه .
در كل فكر نمي كنم جاي مناسبي براي تو باشه ، اينجا باشي خيلي بهتره ...
ماهي بي حركت با چشم هاي يخي از تو تنگ بلور به چشم هاش نگاه مي كرد و بي صدا مي گفت :
آب ، آب ، آب ...